نوشته های شاعر تنهایی

من از این جدایی از این فاصله گله ندارم

اما یاد اون چشاته که میده همش عذابم

تو رو یک عمر من میخواستم ، ولی رفتی از کنارم

خیلی  خب بدون عزیزم جز تو من کسی ندارم

واسه پیدا کردن تو روز و شب چشم انتظارم

حتی چند ماهی هم میشه که شبا همش بیدارم

ولی از این همه ، عشقم از یه چیز گلایه دارم

چرا رفتی؟ چون میگفتی ، میمونی تا تش کنارم ... !


نوشته های شاعر تنهایی



نه ، دیگه فایده ای نداره
نه ، نمونده راه چاره
تو ، باید اینو بدونی
تو ، نخواستی بام بمونی
*
من ، به یاد تو ، تو کوچه ها به زیر قطره بارون
من ، از دوریه تو باز راه افتادم توی خیابون
یا توی شبای تاریک و سرد تنها نشستم
حالا که تو رفتی منم دیگه خالیه دستم
*
واست اینو می خونم
تا تو اینو بدونی
میخواستم بمونم پیشت ولی نامهربونی
حالا باز داری میری
گرچه منو میبینی
پیش خودم میگفتم که دیگه عمرا نمیری
*
آره برو ولی اینو بدون ، تنهای تنهام
از بعد رفتنت اسمت شده کابوس شبهام
حالا که شب به شب رفت و توهم تنهایی سر کردی
توی تنهایی می پوسم نمیذارم که برگردی
*
نمیخوام دیگه برگردی تو که تنها نمیمونی
ولم کردی به جرمی که خودت حتی نمیدونی